هدیه خدا برای ما

يك عالمه خاطره ننوشته

سلام كوچولوي مامان. سلام هديه خوب خدا خيلي وقته كه برات چيزي ننوشتم و امروز مي خوام حسابي خاطرات اين مدت رو برات تعريف كنم . پنجشنبه 1 تير ماه خيلي دلم درد ميكرد. با اين كه دكتر گفته بود 4 هفته بعد برم سونو ولي طاقت نداشتم همش نگران اين بودم كه شايد داره برات اتفاق بدي مي افته. ساعت 6 عصر با بابايي رفتيم درمانگاه ثامن الائمه براي سونو... وقتي آقاي دكتر شروع كرد به سونو گفت كه تو 7 هفته و 4 روز داري و قدت حدود 10 سانتي متره.. خيلي هم منو ترسوند و گفت كه پشت جفت كوچولوي تو خونريزي كرده و يه كله بزرگ خون ديده ميشه خيلي خيلي ترسيدم عزيزم. برات نگران شدم شنبه 3 تير دكتر جامعي نبود و من رفتم پيش دكتر خرسنديان. وقتي سونو رو ديد بهم دل...
18 مهر 1391

و بالاخره لگدهاي تو

تو الان 22 هفته و 5 روز داري.. ديروز دوشنبه 17 مهر رفتم مركز بهداشت براي كلاس زايمان فيزيولوژيك.. هرچند چيز مهمي نگفت.. ماما اونجا وزنم رو گرفت و گفت 1/5 كيلو ديگه اضافه كردم و شدم 66 كيلو و اين خيلي خوبه. بعد هم با ندا رفتيم خونه زن داييش و من دادم تا يه لباس انشالله براي مهموني سيسموني برام بدوزه.. وقتي اومدم خونه نهار خوردم و داشتم تلويزيون ميديدم كه يهو يه چيزي تو پهلوم نبض زد.. فكر كردم نبض خودمه دستم رو گذاشتم  اونجا و ديدم نه از نبض خيلي محكمتره.. و به ريتم نبض هم نيست وااااااااااااااااااااااي تو بودي مهربونم.. كوچولوي ماماني زنگ زدم و به همه گفتم .. باش عزيزم هميشه باش
18 مهر 1391

وقتي رفتم آزمايشگاه

روز 22 خرداد كه دوشنبه بود ساعت 8 رفتم درمانگاه و آزمايش خون دادم. مسئول آزمايشگاه گفت تا قبل از 12 جوابشو بهت ميدم. منم اومدم خونه مامان مهري و استراحت كردم. ساعت 11/5 رفتم طرف درمانگاه. خانم مسئول اونجا خيلي بي احساس آزمايش رو منگنه كرد به جلد و داد دستم! پرسيدم حامله ام؟ سر تكون داد گفت آره و شروع كرد به كار كردن.... زودي برگه رو باز كردم و ديدم بلــــــــــــــــــــــــــــــه مثبته... اس ام اس دادم به بابايي كه "سلام بابا. اين منم كه سلام ميكنم با يه جواب آزمايش مثبت" علي زنگ زد و كلي ذوق كرد و از پشت تلفن بوسيدت... رفتم براي نوبت دكنر هنوز 17 نفر جلو من بودن... جالب اين بود هيچ وقت زنهاي حامله رو نميديدم. ولي اون روز ...
24 خرداد 1391